حال و هوای نوروز 91 با عرفانی


سلام به همه خوانندگان وبلاگ نی نی نازمون. سال نو رو با تاخیر بهتون تبریک می گم و امیدوارم که براتون سالی پر زا برکت و شادکامی و سلامتی باشه .

خوب باید بگم که علت تاخیرم خیلی هم عجیب نیست چرا که عرفانی هرچی بزرگتر و ملوس تر می شه شلوغیاشم بزرگتر می شه و واقعاٌ انرژی من روز به نیمه نرسیده تموم می شه ولی مزه ریختنا و شیطونیاش خستگی رو از تنم درمی بره .


هر روز می گم خدایا من دیگه امروز از خستگی می میرم و به فردا نمی رسم ، دیگه هیچ نایی برام نمونده ولی روز بعد باز روز از نو روزی از نو. صبح که از خواب بلند می شم همینطورساعت رو نگاه می کنم و می گم خدایاکی شب می شه تا من سرمو بذارم رو بالش. آخه گل پسر طلا روزا هم زیاد خواب نداره و خیلی خستم می کنه و از کت و کول می افتم. ولی خدا نیرویی جادویی به مامانا داده که هیچ وقت خستگی اونارو از میدون بدر نمی کنه و هر روز با عشق بیشتری بزرگ شدن بچه هاشونو نظاره می کنند و با تمام وجودشون به پای فرشته کوچولوهاشون می سوزن.

عرفانی هم یه کم هم بغلی شده و حتی موقع آشپزیم بغلمه. در غیر این صورت اونقدر گریه می کنه تا بغلش کنم. تازه بعضی وقتا هم آقا گل پسر برای اینکه شیر بخوره من باید سر پا راه برم تا میل بکنه. همش تقصیر اون خاله های ناقلاشه مخصوصاٌ کوچیکه (خاله سهیلاش). وقتی میریم خونه مامانم اینا اونقدر از این بغل به اون بغل می ره که خدا می دونه .خوب کاریشم نمی شه کرد این وروجک بلا نیومده بد جوری تو دل همه جا کرده و کاریشم نمی شه کرد دیگه آب از سرم گذشته و الانم نمی شه بغل رو ترکش داد.


نوروز امسال مثل سال قبل و حتی بیشتر برام خاطره انگیز و رویایی بود چون عرفانی پیشمون بود. پارسال تو دلم بود و امسال کنارم. نمی دونین چه حس خوبیه که ثمره وجودمونو تو بغل بگیریم و سال نو رو در کنار هم سه تایی جشن بگیریم. جوجه نوک طلامونم با تحویل سال نو چهار ماهشو به سلامتی تموم کرد و کلی هم عیدی نصیبش شد.


نی نی توپولی مون از سه ماهگی تقریباٌ غلت می زد و کم کم می خواست یه چیزایی رو ببگیره و اولیش موهای من بود، چنان کشید که یکیش کنده شد. الانم گل پسرم داره پنج ماهش کامل می شه و دیگه شیطونیاش سر به فلک کشیده.

حسابی غلت می زنه و همه چیزو بخوبی می گیره و با نشستن تو بغل میونه خوبی نداره ،همش می خواد سر پا وایسه و گاهی هم اونقدر دست و پا می زنه که انگاری می خواد بدوه. تازه جیغاشم بنفش تر شده وقتی که با خودش بازی می کنه و حرف می زنه الهی قربونش برم عروسک مامی.

بابی جون عرفانی هم، روز به روز وابسته تر و شیفته تر می شه به قند عسلمون و عرفانی دیگه کامل ما رو می شناسه و با خنده هاش دل آدمو می بره. وقتایی که سوار ماشین می شه آروم می شینه البته اونم کنار راننده و خیابون و ماشینارو نگاه می کنه. فکر کنم مثل بابی جونش عشق ماشین بشه. در ضمن این جوجه نوک طلا خیلیم بازیگوشه و همش می خواد یکی باهاش بازی کنه و یا بغلش کنه و خونه رو بگردونه تا با نگاه کردن به وسایلای خونه مشغول بشه.

من عاشقتم عرفانی . اون چشای ور قلنبیدتو می خوام گاز گاز بخورم وقتی ناز می کنی و می خندی برام قربون نفسات برم الهی .ماااااااااادر به فدات


به امید روزایی که بتونی حرف بزنی و با شیرین زبونیات زندگیمونو بیشتر از قبل شیرین کنی. ایشاا... خدا به همه بچه ها سلامتی بده و برای پدر و مادرشون نگه داره ، عرفان کوچولوی ماروهم همینطور. آمین
عکسای چهار ماهگی عرفانی



عکسای چهار ونیم ماهگی عرفانی




عکسای نوروز ٩١ عرفانی






عکسای سیزده بدر عرفانی





حال و هوای نوروز 91 با عرفانی
